تو نيستي و سکوت مرا نمي شکني
به سرفه اي، به نگاهي به بال و پر زدني
تو نيستي و برايت جليقه مي بافم
دلم خوش است به اين ميل هاي بافتني
به ميل ها که برايم خيال مي بافند
خيالبافي يک روز دوست داشتني
به ميل ها که از اخبار شهر بي خبرند
نخوانده اند که ليلا شده دوباره زني
نخوانده اند از آغوش خاک و تاول و برف
نخوانده اند از آتشفشان سوختني
لباس گرم نپوشيدي و تو را بردند
بدون شال و کلاهت، بدون پيرهنی
که دکمه دکمه براي تو بسته ام هر روز
تو با نگاه که مريم، عصاي دست مني
عصاي دست تو بودم، کدام دست عزيز؟
همان دو دست که جا مانده اند از کفني
تو آمدي و صدا از دري بلند نشد
تو آمدي و نيامد صداي در زدني
مرا دوباره به حال خودم رها کردي
خدا نشان ندهد داغ مرد را به زني
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|
بدون شك اين پست عجيبترين پست تاريخ وبلاگم خواهد بود...
جرايد: ديشب خانه تنها بودم . شب خواب عجيبي ديدم ...
درست داخل همان خانه در حالت كما قدم ميزدم...از كانال كولر
صداي نعره هاي گوش خراش يك جن بگوش ميرسيد..كه انگار با مشت به كانال كولر ميكوبيد..
از خواب پريدم دم دماي اذان صبح بود.. از جا بلند شدم و برقها رو روشن كردم..
بالاي سرم جايي كه خوابيده بودم آيينه قدي بود و داخلش چيزي ديدم كه از تعجب خشكم زد..
چيزي از چيزهايي كه هميشه در داستانهام ميارم و مينويسم اما اينبار براي خودم بصورت 100% واقعي!!!!
روي آيينه ردپاي يك جن افتاده بود...اول فكر كردم به نظرم مياد و جا دسته اما با دقيقتر شدن ديدم نه واقعا
ردپاي يك جن است...ردپايي كامل با اثر انگشت عجيب و جالب اينكه چرب...انگار رو پوستش روغن بوده
چون وقتي خواستيم پاك كنيم..البته بعد از اينكه عكسي ازش گرفتم..بسختي پاك شد...جالبتر از همه
اينكه درست روز قبل آيينه را تميز كرده بوديم...؟؟!؟!؟!
بيشتر از اين نميدونم چه توضيحي بدم ...فقط دوستان به اين عكسي كه از اين اتفاق گرفتيم نگاه كنيد..
ردپا كاملا مشخصه..قضاوت با خودتون..


+ نوشته شده در ساعت   توسط
|